تاریخ سیاسی ساسانیان

سلسله ساسانی آخرین سلسله پادشاهی ایران باستان است. پادشاهان این سلسله که از 226 میلادی به طور رسمی به حکومت رسیدند تا مدت مدیدی یعنی 652 میلادی بر کشور پهناور  ایران حکم راندند.

پادشاهان زیادی از این سلسله بر تخت نشستند ولی از میان آنها چند تن دارای ویژگیهای خاصی بودند که در تاریخ نیز از آنها زیاد یاد شده است مانند اردشیر بابکان به علت تاسیس این سلسله، شاپور اول و دوم به علت گسترش قلمرو حکومت و شکست دادن امپراطوری روم و اعراب و بالاخره انوشیروان به علت انجام اصلاحات در کشور و ایجاد نظم و قانون در جامعه در تاریخ   مشهور می باشند.

در روزگار ساسانیان دین زردشتی به عنوان دین رسمی کشور انتخاب شد. در این دوره به علت بحرانهای اقتصادی و اجتماعی دو آئین مانوی و مزدکی مطرح شدند و تعداد زیادی از ایرانیان را به خود جلب کرد.

در اواخر حکومت ساسانیان پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد(ص) در شبه جزیره عربستان دین خود را عرضه داشت و پس از مدتی سراسر شبه جزیره تحت لوای اسلام قرار گرفتند. پس از  رحلت پیامبر(ص) پیروان آن حضرت در زمان خلافت عمر ایران را به تصرف خود درآوردند و ساسانیان را منقرض کردند. پس از آن ایران تا چند قرن وابسته به خلفای اسلامی بود و ایران بعد از اسلام فصل جدیدی در تاریخ ایران شد.

تاریخ دوره ساسانیان به علت حضور مورخان اسلامی و اروپایی به حقیقت نزدیکتر است این مورخان با نوشتن حوادث مهم و نام پادشاهان این دوره تاریخ این عصر را از وجود ابهام جلوگیری کردند در حالیکه در ادوار قبلی (مادها - هخامنشیان )چنین نیست و افسانه ها نیز به این سلسله ها راه   یافته است.

در این نوشتار سعی شده است تاریخ سیاسی ساسانیان از آغاز پیدایش تا روزگار سلطنت خسرو  اول انوشیروان به طور خلاصه ذکر شود و پادشاهان معروف و نکات برجسته این دوره با تفصیل بیشتری آورده شود.

ساسان مردی از دودمان نجبا و آریا بود که ریاست معبد شهر استخر را به عهده داشت. او که موبد زردشتی بود با دختر یکی از پادشاهان بازرنگی ازدواج نمود. نام دختر را دینگ و در منابع اسلامی رام بهشت ذکر می کنند. حاصل این ازدواج تولد فرزندی به نام بابک یا پاپک بود.1

در دوره ی حکومت اشکانیان نواحی مختلف کشور دارا ی حکومت های ملوک الطوائفی بود. یکی از این حکومت ها بازرنگیان در نیسایه2بود که به سبب دیوارهای سفیدش به بیضاء معروف بود.

بابک به حکومت شهر خیر در کنار دریاچه بختگان منصوب شد و او نیز از پادشاه بازرنگی که   نامش گوزهر(گوچیهر) بود برای پسرش اردشیر قلعه بیگی دارابگرد را خواست و گوزهر نیز موافقت نمود.

رقابت دو خاندان (ساسانی – بازرنگی) موجب شد بابک در فکر تسلط بر شهر نیسایه باشد و بنابراین شهر مذکور را متصرف شد و گوزهر را به قتل رساند و خود پادشاه شد. پس از او پسرش  به نام شاپور به پادشاهی رسید اما به دلایلی او زود درگذشت و به جای او ادشیر پسر دیگر بابک به حکومت رسید. او در صدد گسترش قلمرو حکومت برآمد و بنابراین با کشتن عده ای از شاهزادگان پارس و حمله به شهرهای اطراف مثل کرمان قلمرو حکومت را افزایش داد. اردشیر پس از فتح کرمان و برکنار کردن بلاش(ولخش) حاکم کرمان به نواحی اصفهان و خوزستان لشکر  کشید. در این زمان اردوان پنجم پادشاه اشکانی متوجه خطر او شده و او را یاغی نامید و در فکر جنگ با او شد. سپاه طرفین در هرمزگان خوزستان3 با هم جنگ کرده و اردوان شکست خورده و کشته شد. پس از آن اردشیر به تیسفون آمد و بر تخت شاهی نشست و تمام ایران را به غیر از ارمنستان و گرجستان تحت حکومت خود درآورد. اردشیر پس از تثبیت حکومت خود در ایران در فکر جنگ با رومیان شد. امپراطور روم به نام الکساندر سِوِر سپاهی فراهم کرده و آن را به سه قسمت نمود یک قسمت به آذربایجان حمله برد، اردوی دوم به شوش حمله کرد و اردوی سوم با فرماندهی خود امپراطور به مرکز ایران حمله آورد. این سه لشکر با هم ارتباطی نداشتند بنابراین اردشیر با حمله به اردوی دوم شکست سختی بر آنان وارد کرد. امپراطور چون شکست سپاه  خود را دید عقب نشینی نمود. اردشیر پس از پیروزی ارمنستان را به تصرف خود درآورد.

اردشیر چون خود موبدزاده بود مذهب زردشتی را مذهب رسمی کشور قرار داد و رئیس موبدان را  عنوان مؤبدان موبد داد و دستور داد که اوستا را جمع آوری کنند. او با کوشش خود نظم و قانون   را در ایران حاکم کرده و به جای سیستم ملوک الطوایفی، یک حکومت مرکزی به وجود آورد.

اردشیر بابکان در سال 224 میلادی سلسله اشکانی را بر انداخت و در سال 226 میلادی در تیسفون تاجگذاری کرد و خود را شاهنشاه ایران نامید. به این ترتیب می توان گفت در این سال سلسله ساسانی تأسیس شد.

دکتر محمدجواد مشکور در کتاب ایران در عهد باستان مؤسس حقیقی این سلسله(ساسانی) را  بابک می داند و جلوس وی را مبدأ تاریخ جدیدی می شمارد[4] (208 میلادی). البته این نظر   چندان درست به نظر نمی رسد چون اولاً بابک در قسمتی از پارس حاکم بود نه بر همه ایران و دلیل دوم آنکه در زمان بابک اشکانیان هنوز حاکم بودند و پارس جزء قلمرو اشکانیان بود ولی اردشیر توانست سلسله اشکانی را منقرض نموده و خود پادشاه ایران شود.   

 

شاپور اول(شاه پوهر)

اردشیر پس از هفده سال حکومت درگذشت (224-241میلادی) پس از او پسرش به نام شاپور از دختر اردوان پنجم به سلطنت رسید. در زمان این پادشاه دو جنگ مهم با امپراطوری روم صورت گرفت و از طرف دیگر شورشهای داخلی نیز وجود داشت که شاپور این شورشها (ارمنستان ـ حران) را سرکوب نمود و سپس به جنگ با رومیان پرداخت. در جنگ اول با روم که سه سال طول کشید سپاه شاپور در ابتدا به موفقیتهایی دست یافت ولی بعد جنگ به نفع رومیان تمام شد  تا جایی که تیسفون به محاصره رومیان درآمد ولی با کشته شدن ناگهانی گردیانوس امپراطور روم به دست رومیان و روی کارآمدن امپراطور تازه به نام فیلیپ، جنگ به پایان رسید و پیمان صلحی در سال 244 میلادی[5] منعقد شد و روم متعهد به پرداخت غرامت سنگینی شد و بین النهرین و ارمنستان را به ایران واگذار کرد.

در جنگ دوم که در سال 258 میلادی آغاز شد شاپور بسیاری از شهرهای سوریه به خصوص انطاکیه را تصرف کرد و از طرف دیگر والریانوس امپراطور روم با سپاهی که آماده کرده بود انطاکیه را پس گرفت و سپاه شاپور را تعقیب نمود این دو لشکر در نزدیکی الرها، اِدسا Edessa با هم روبرو شدند که در این هنگام سپاه روم به محاصره لشکریان شاپور درآمد و والریانوس امپراطور همراه هفتاد هزار لژیون رومی به اسارت درآمدند.[6]

مورخان رومی علت محاصره سپاه روم را خیانت ماکریانوس نایب فرمانـده کل سپاه به والریانوس می دانند که خیال سلطنت داشت به نظر پیرنیا صحت این روایت معلوم نیست.[7]

به دستور شاپور، امپراطور و هفتاد هزار سرباز رومی در خوزستان به کار وادار شدند و سد معروف شادروان در شوشتر را بنا کردند که این سد به بند قیصر نیز معروف است و به نظر نویسنده ی کتاب ایران در عهد باستان طول این سد 1500 قدم بود. [8]

بنا بر نظر نویسندگان خارجی ظاهراً رفتار شاپور با امپراطور بسیار بی رحمانه بود و حتی هنگام سوار شدن بر اسب پای بر پشت امپراطور اسیر می گذاشت ولی به نظر مورخان جدید مثل مشکور و پیرنیا این امر درست به نظر نمی رسد بلکه نوشته های آنان به علت دشمنی با شاپور بود که چنین چیزی را به او نسبت می دهند. ولی به طور مسلّم می توان گفت که شاپور اول والریانوس را مجبور کرد که در برابر او زانو بزند چنانکه در نقش رستم در پنج کیلومتری تخت جمشید نشان می دهد  و از طرفی می توان گفت هدف از حجاری نقش رستم به زانو درآمدن و شکست خوردن رومیان باشد نه اینکه واقعاً والرین در برابر شاپور زانو زده باشد در هر صورت پس از اسارت والرین شاپور شخصی به نام سیریادیس [9] به امپراطوری روم منصوب نمود و سپس انطاکیه را متصرف شد اما در موقع بازگشت مورد حمله پادشاه تَدًمْر به نام اُدِناتوس یا اُذینه قرار گرفت و بسیاری از غنایم به دست آمده از فتوحات و حتی عده ای از زنان حرم شاه به تصرف اُدِناتوس درآمد. این پادشاه ساسانی به هنگام فتح انطاکیه و نواحی دیگر کشتار و غارت زیادی کرد ( بر خلاف هخامنشیان  که قتل و غارت در نواحی متصرفه انجام نمی داد).

در زمان این پادشاه مانی دعوی پیامبری کرد و با آمیختن بودائیسم و مسیحیت و زردشتی آیین جدیدی آورد و شاپور در ابتدا به او روی خوش نشان داد و مانی نیز کتابی به پهلوی به نام شاه و   به اسم او شاهپورگان نوشت.

شاپور در دوران سلطنت خود به نواحی شرقی لشکر کشید و کوشانیان را شکست سختی داد. کوشانیان قومی زردپوست بودند که نخست به یوئه چی معروف بوده و در نواحی جیحون و سپس در طخارستان ساکن شدند و دولتی به نام کوشانی به وجود آوردند.

شاپور پس از شکست این قوم نواحی اطراف از جمله نیشابور ـ ایالت بلخ را متصرف شد. [10] پادشاه ساسانی در سال 271 میلادی درگذشت. از اقدامات دیگر شاپور می توان بنای جندی شاپور در خوزستان و نیز بنای شهر شاپور در کازرون فارس و نیز نیشابور را نام برد که به او نسبت می دهند.

بهرام اول

بعد از شاپور پسرش هرمز به مدت یکسال حکومت کرد و سپس پسر دیگر شاپور به نام بهرام اول به پهلوی وُرُه ران به سلطنت رسید(272میلادی). در زمان او زنوبیا ملکه تدمر (بعد از قتل شوهرش  به حکومت رسیده بود) از ایران برای جلوگیری از تصرف کشورش بدست رومیان؛ کمک خواست، بهرام اول با اعزام نیروی کم به خوبی از او حمایت نکرد بنابراین اَورِلْین امپراطور روم تدمر را   تصرف کرده و درصدد جنگ با ایران شد اما در همین موقع به دست عده ای از لشکریانش کشته شد.

این پادشاه ساسانی دستور داده مانی را دستگیر کرده و کشتند و پوست بدنش را کنده و پر از کاه کردند و بر یکی از دروازه های جندی شاپور آویختند. از آن پس آن دروازه را باب مانی می گفتند.[11] این پادشاه ساسانی در سال 275 میلادی درگذشت.

نرسی( نِر‎‏‎سِه )

هفتمین پادشاه ساسانی به نام نرسی و نام رومی او نارسِس می باشد. در روزگار او گالریوس سردار رومی به دستور دیوکله سین امپراطور به جنگ ساسانیان آمد و توانست آنها را شکست داده و نرسی را مجروح نماید و زن او را به نام آرسان به اسارت بگیرد. در این زمان رومیان پیمان صلحی را بر ایران تحمیل کردند. به موجب آن بعضی از ولایات از کنترل ایران خارج شد و ایران تعهد کرد در ارمنستان دخالت نکند. این صلح چهل سال دوام داشت و دلیل آن را می توان رضایت رومیان از  این فتح ذکر نمود. نرسی پس از شکست، تعادل روحی خود را از دست داده و ناچار از سلطنت کنارگیری نمود و در سال 301 میلادی درگذشت.

شاهپور دوم 

دهمین پادشاه ساسانی است که پس از برکناری و قتل برادرش آذر نرسی (توسط بزرگان) به پادشاهی انتخاب شد. در کتب تاریخ آمده است پس از قتل آذرنرسی پسر هرمز دوم کسی از زنان عقدی نبود که پادشاه شود در همین هنگام زن دوم هرمز دوم حامله بود که پس از پیش بینی موبدان مبنی بر پسر بودن بچه در رحم مادر، بزرگان تاج شاهی را در اتاق این زن آویزان کردند  و بچه را قبل از تولد به پادشاهی انتخاب کردند و پس از تولد به شاهپور دوم نامگذاری شد ولی تا زمان بلوغ، مادرش با کمک بزرگان حکومت را در دست گرفت. شاپور چون به بلوغ رسید قدرت را  به دست گرفت و شورشهای محلی را سرکوب نمود و چند بار با رومیان جنگید. یکی از اقدامات مهم این پادشاه کاستن قدرت بزرگان بود که در زمان طفولیتش قدرت بسیار یافته بودند. شاپور قبل از شروع جنگ با روم به جنگ اعراب رفت. اعراب بارها به ایران حمله کرده و حتی گاه  تیسفون پایتخت را به خطر می انداختند بنابراین شاپور به جنگ با آنها رفت. او پس از  پیروزی دستور داد شانه های (کتف) اسیران را سوراخ کرده و از آن طناب یا زنجیر عبور دهند و به همین علت اعراب او را شاهپور ذوالاکتاف می گویند. حمزه اصفهانی و برخی دیگر لفظ پارسی این لغت را « هوبه سومبا » نوشته اند که به معنی سوراخ کننده ی شانه ها است. [12] عده ای معتقدند علت این نامگذاری آن است که بارگران حکومت را تحمل می کرد.[13] بعضی نیز معتقدند که او دارای شانه های پهن بود[14]. البته نظر اخیر درست تر می نماید.

شاپور پس از شکست اعراب دولت کوشانی را که در بلخ حاکم بود منقرض ساخت و آن سرزمین   را ضمیمه قلمرو ایران نمود و یکی از شاهزادگان ساسانی را به فرمانروایی آنجا برگزید[15].

این پادشاه ساسانی چندین بار با رومیان جنگ کرد که نتیجه این جنگها پس گرفتن سرزمینهایی است که نرسی پادشاه ساسانی به روم واگذار کرده بود. در دوران سلطنت او بود ( شاهپور دوم) که والنسی ین امپراطوری روم را به دو قسمت کرد و روم شرقی را به برادر خود والنِس سپرد و خود قسمت غربی را برگزید.

با رسمی شدن مذهب مسیحی در روم دشمنی شاهپور با پیروان این مذهب زیاد شد و قوانین سخت بخصوص در مورد اخذ مالیات برای آنان وضع نمود و گاه به کشتار آنان می پرداخت.  شاهپور در 379 میلادی درگذشت. او پادشاهی است که پیش از تولد به عنوان پادشاه شناخته   شد و حدود 70 یا 72 سال پادشاهی کرد. او را پادشاهی جوانمرد می دانند چنان که به قول دکتر مشکور، نسبت به اسرای نجیب زاده رومی احترام قایل بود و دختران تارک دنیای عیسوی را تحت حمایت خویش قرار داد و آنان را در اجرای فرایض دینی خود آزاد گذاشت.[16]

به علت شورشی که در شوش بر علیه شاپور صورت گرفته بود به دستور او شهر ویران گشت و به جای آن شهر خوره شاهپور بنا نهاده شد. از اقدامات مهم دیگر او سرکوبی هونهای شورشی در نواحی شرقی ایران است و حتی رهبر هونا یعنی گروم بات با تعدادی نیرو جزء سپاه ساسانی  درآمدند و در جنگ با روم به ایران کمک کردند.

اردشیر دوم

پس از مرگ شاپور برادرش به نام اردشیر دوم به سلطنت رسید این پادشاه به اردشیر کرفک کرتار به معنی نیکوکار معروف است و دلیل آن را از میان برداشتن مالیاتها می دانند. پیرنیا به جای   کلمه کرفک کرتار کلمه کَرپ کرتار بکار می برد و می نویسد که این کلمه روی سکه های این پادشاه دیده می شود.[17] از میان برداشتن مالیاتها و عوارض موجب نارضایتی بزرگان شد و همین بزرگان و اشراف پس از چهار سال حکومت او را برکنار کردند.

یزدگرد اول ( یزد کَرت )

او چهاردهمین پادشاه ساسانی است که به « بزه کار» مشهور شد. منابع مسیحی و زردشتی در مورد این پادشاه نظر یکسانی ندارند. مسیحیان از او تمجید کرده اند زیرا این پادشاه تسامح دینی  را پیش گرفت و به مسیحیان آزادی کامل داد و حتی در ساختن کلیسا آزاد گذاشت. او نه تنها به مسیحیان بلکه به یهودیان نیز ازادی داد چنانکه یک زن یهودی به نام شوشاندخت گرفت. اما زردشتیان و مؤبدان با این رویه موافق نبوده و به او لقب بزه کار دادند. یزدگرد پس از مدتی تغییر رویه داد و به مسیحیان سخت گرفت و بعضی از بزرگان مسیحی را به قتل رساند.

در دوره پادشاهی یزدگرد، آرکادیوس امپراطور روم وصیت نمود که یزدگرد فرزند او را یعنی تئودوسیوس که طفلی بود تحت حمایت خود درآورد یزدگرد نیز قبول کرد و دانشمندی به نام آنتیوخوس را برای تربیت او فرستاد و تا تئودوسیوس بزرگ شده و بر تخت امپراطوری جلوس   نمود در این دوره جنگی با امپراطوری روم صورت نگرفت.

فیروز

نواحی شرقی ایران همواره مورد حمله و غارت اقوامی بودند که در تاریخ از آنها به نامهای هونهای سفید، هیاطله، هپتالها یاد شده است. گاه هیاطله را همان هونهای سفید می دانند[18] و گاه

/ 1 نظر / 83 بازدید
محسن

دوست عزیز برای بالا بردن امار بازدید وبلاگتان و افزایش نظر دهندگان اگر مایل بودید خبر بدهید تا با هم تبادل لینک کنیم http://lordmohsen.persianblog.ir/ موفق و سربلند باشید